|
تقدیم به تو |
|
فقط و فقط برای عشقم |
عشق يعني دستهايم مال توست چشمهاي خسته ام دنبال توست عشق يعني ما گرفتار هميم دوستدار هم طرفدار هميم هرچه ميخواهد دلش آن مي كند ميكشد مارا و كتمان ميكند
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق غير از تاولي پر درد نيست![]()
هركس اين تاول ندارد مرد نيست![]()
آمدم تا عشق را معنا كنم![]()
بلكه جاي خويش را پيدا كنم![]()
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست![]()
عشق غير از عين و شين و قاف نيست![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:25 توسط دیوونه ی تو |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:38 توسط دیوونه ی تو |
سلام عزیزه دلم
تولدت مبارک![]()
![]()
امید وارم تو زندگیت موفق باشی قلبم
و هم با عشقت همیشه خاطرات خوبی داشته باشی
در تمام زندگیت.
![]()
![]()
![]()
تو بهترین دوستمی پس حالا داشته باش تا بعد
نیلوفر عاشق
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:38 توسط دیوونه ی تو |
زندگی ای زندگی ،
همه میپرسند چیست زندگی؟ یکی میگوید یعنی تلاش ،حرکت ،سازندگی یعنی چو مرداب نماندن رود شدن خود را به دریا رساندن ان دیگری میگوید یعنی صاف وشفاف بودن اینه وار،بدون زنگار ،پاک وبا عفاف بودن دیگری میگوید:زندگی یعنی خلسه ملال اور خیالات یعنی تمام عمر را سر کردن با محالات یکی دیگر میگوید :زندگی تکرار خاطره هاست در پهنه ی هستی رقص لحظه های پر بهاست یک اشنا میگوید :زندگی یعنی باران تبلور قدرت خدا در قطره های گمنام وبی نشان یعنی طراوت ،یعنی تازگی یعنی لمس حس خوب دلدادگی من میگویم:زندگی یعنی یک بازی که اگر در این میدان نباشی میبازی زندگی یعنی جنگ،جدال یعنی به چنگ اوردن چیزهای محال زندگی یعنی دیدن لطافت ،ظرافت،زیبایی در هرانچه که انرا زشت می انگاری زندگی یعنی قفس،یعنی نفس،یعنی هوس زندگی یک خواب کوتاه است وبس!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:18 توسط دیوونه ی تو |

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:32 توسط دیوونه ی تو |

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:13 توسط دیوونه ی تو |
این روزها ، برایم روزهای دلگیری ست ،
میدانی ، این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه میکنم ،
این روزها ، از دوری ات بی قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگویم :
این روزها ، تمام وجودم در یک حرف کوچک (تو)خلاصه شده ،
این روزها ، آرزو می کنم :
ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم ،
ای کاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند ،
و ای کاش می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم ،
غوطه ور در این افکار، ناگاه به خود می ایم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم ،
چه سکوت غم باری !
پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشک و پزمرده ،
خبر از فصل جدایی و نیستی میدهد .
آه، دیگر آفتابی نیست که صبح با طلوع خود ، مرا بیدار کند ،
دیگر کسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را ، پاک کند ،
دیگر کسی نیست که مرا با نگاهش ، بدرقه کند ،...
و من دوباره به خود می آیم :
تو دیگر نیستی ،
و من ، امروز ، بی تو ، گمشده ای در کوچه پس کوچه های عمرم ،
امروز دیگر به تهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شده است ،
و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندارم ،
و امروز من به یاد آن روزها ، و در حسرت دیدارت ، می گریم ،
و آرزو می کنم :
ای کاش می شد یک بار، تنها یک بار دیگر، تکرار شوی .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:1 توسط دیوونه ی تو |
تو که زیر تیغ اون نگاش داری جوون میکنی کاش میدونستی که فردا جای امروز منی با منم اول غصه مثل امروز تو بود دل ما رو هم مثل تو با کرشمه هاش ربود بین صد نفر فقط تو چشم من نگاه می کرد گاهی وقتا هم عزیز دل من صدام می کرد به منم گفت بری میکشم خودم رو به پای تو راست میگفت کشت خودشو با رفتنم برای تو ما رو که عمری به پاش بودیم فروخت به یک نگاه تو رو که دو روز کنارشی چه میکنه باهات به تو هم میگه شبها چشات به خواب من میاد اگه گفت تعبیرش اینه یکی دیگه رو می خواد بین صد نفر فقط تو چشم من نگاه می کرد گاهی وقتا هم عزیز دل من صدام می کرد به منم گفت بری میکشم خودم رو به پای تو راست میگفت کشت خودشو با رفتنم برای تو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:50 توسط دیوونه ی تو |

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:39 توسط دیوونه ی تو |
| ||||||